شب گذشته، وقتی آقای «حسین ابراهیمی» عکسهای سفر همقطاران اداری به مقصد قم را برایم فرستاد تا به سیاقِ حرفه، خبری از این هجرتِ جمعی بنویسم، پیش از آنکه بپرسم مقصد کدام صحن است و نیت کدام حاجت، تصویری بیدعوت و ناگهانی بر لوح ذهنم نقش بست؛ تصویر «بهنام». آری، بهنامِ خودمان. همان که نامش […]
شب گذشته، وقتی آقای «حسین ابراهیمی» عکسهای سفر همقطاران اداری به مقصد قم را برایم فرستاد تا به سیاقِ حرفه، خبری از این هجرتِ جمعی بنویسم، پیش از آنکه بپرسم مقصد کدام صحن است و نیت کدام حاجت، تصویری بیدعوت و ناگهانی بر لوح ذهنم نقش بست؛ تصویر «بهنام».
آری، بهنامِ خودمان. همان که نامش در راهروهای این سازمان جاودان شده؛ یک خصلت است، یک خاطرهی تپنده که با هر وزشِ یادی، زنده میشود.
سه سال پیش بود. در کشاکش هیاهوهای فصلی سرد، همعهد شدیم برای بوسه بر آستانِ بانوی کرامت. هوای آن بعدازظهر، طعمِ غریبِ عجله داشت. اتوبوسِ ولوو، مقابل درب ستاد منتظر بود و همکاران، یکییکی با کولهباری از نیت و لبخندهای صمیمی، صندلیها را پر میکردند.
من و بهنام، فارغ از هیاهوی مسافران، مشغول مهیا کردن اسبابِ پذیرایی بودیم.
با بهنام، ترموسِ آبجوش را که تا آخرین لحظه به پریزِ نگهبانی وصل کرده بود تا داغ بماند، با احتیاط برداشتیم. اما جوش و خروشِ آب، ردّی از خود بر زمینِ جلوی ورودی ستاد و مقابل نگهبانی به جا گذاشته بود؛ ردی کوچک از آب که در آستانهی در، راه خوشآمدگویی را گلآلود میکرد.
در سرِ من، غوغای جاده بود و اشتیاقِ رسیدن به قم. در دلم، دخیل بستن به ضریحِ مطهر را مرور میکردم و آن لکهی آب، پیش چشمم هیچ بود. اما بهنام… بهنام طور دیگری میدید.
ترموس را داخل اتوبوس گذاشتیم. موتور ماشین ناله میکرد و آمادهی رفتن بود که بهنام گفت: «من بروم داخل ستاد و زود برگردم.»
پرسیدم: «در این دقایقِ آخر؟ برای چه؟»
با همان لبخندی که بر لب داشت و آرامشِ همیشگی اش که گویی از چشمهای زلال سَرریز میشد، گفت: «باید آن آبِ ریخته شده را پاک کنم. همکارانی که وارد میشوند، کفشهایشان گِلی میشود؛ آنوقت تمام طبقات آلوده میشود و بارِ زحمتِ آقای محمدزاده که امروز جای من ایستاده، سنگین میشود. نمیخواهم وقتی ما در زیارتیم، او اینجا رنجیده باشد.»
حرفش ساده بود، اما لرزهای بر ستونِ باورهایم انداخت. او به چیزی مینگریست که ما شاید در هجومِ خودخواهیهای مقدسمآبانه، گم کرده بودیم:
حق الناس در لباسی از جنسِ نظافت. او نرفت که فقط زمین را پاک کند؛ او رفت تا پیش از آنکه غبارِ حرم بر چهره بنشاند، غبارِ بیتفاوت را از آینهی جانش بزداید. بهنام فهمیده بود که زیارت، از همین پلههای گِلی آغاز میشود. او ابتدا زمین را پیراست و سپس راهیِ قبلهی مهر شد تا گلولایِ تعلق را در جوار بانوی مهربانی از باطنش بشوید.
دیروز که عکسهای بیبهنامِ همکاران را میدیدم، دلم لرزید. دو روز دیگر، سالگرد پروازِ اوست. این تقارن را اتفاقی نمیدانم. گویی بهنام، امسال زودتر از همه، بیصدا و بینشان، به دعوتِ بانوی مهر لبیک گفته و در میانِ صفوفِ زائران، نامرئی اما حاضر، قدم برمیدارد.
نمیدانم در آن شلوغیِ دعاها و در ازدحامِ حاجتها، چند نفر به یاد آن دستهای خسته و آن دلِ نگرانِ همکار افتادند. اما یقین دارم «اهلِ معرفت»، آنان که میدانند حقیقتِ دین در خدمت به خلق نهفته است، حتماً با نثارِ فاتحهای، جای خالی او را سبز کردهاند.
بهنام رفت، اما میراثِ او در گوشهی نگهبانی و در قلبهای ما جاودانه شد. او به ما آموخت که راهِ قم و مشهد و کربلا، از همین وظایفِ کوچکِ روزمره میگذرد.
« اول دلت را صاف کن، بعد راهی شو… که زائرِ واقعی، پیش از رسیدن به مقصد، در مسیرِ خدمت، به معشوق رسیده است.»
روحت شاد، مسافرِ خوشنامِ جادههای بیانتها.
دیدگاهتان را بنویسید